تبليغاتX
Web Theme : www.roozgozar.com Theme System : BlogFa --> ♥♥♥ســـــايــــه ي عــشـــق♥♥♥
♥♥♥ســـــايــــه ي عــشـــق♥♥♥

سلام دوستان گلم

یه وب جدیدی زدم به اونم سر بزنید

قبيله يك نفره



| *| نوشته شده در چهارشنبه 19 آبان1389 و ساعت 1:44 بعد از ظهر توسط رز تنها |

نه یادم میکنی نه میری از یادم

عجب بردی تو مرا از یادت

ببوسم رویت ای شاعر که گفتی :

فرموشیست رسم این آدمی زاد



| *| نوشته شده در شنبه 2 مرداد1389 و ساعت 11:41 قبل از ظهر توسط رز تنها |
تنها تر از قبل

تنها تر از قبل

کتاب می خوانم

و دور می شوم از حوالی خودم

اینجا پر از خدایان منطق است

اجازه فکر کردن به آدم نمی دهند

چشمانم را می بندم

انگار که خوابم

یواشکی فکر می کنم

اجازه حرف زدن هم...

باشد یواشکی با خودم حرف می زنم

هیس صدایم را نشنوند

***

همه چیز را می برم

صدایم...

خودم ...

و کاغذهایی که هنوز کارشان به موشک نکشیده

آخر اینجا پر از خدایان منطق است


| *| نوشته شده در چهارشنبه 23 تیر1389 و ساعت 11:34 قبل از ظهر توسط رز تنها |
با تو هستم.....

كجا مي روي ؟
با تو هستم
اي رانده حتي از آينه
اي خسته حتي از خودت
كجاي اين همه رفتن
راهي به آرزوهاي آدمي يافتي ؟
كجاي اين همه نشستن
جايي براي ماندن ديدي ؟
سر به راه
رو به نمي داني تا كجا
چرا اتاقت را با خود مي بري ؟
چرا عكس هاي چند سالگي را به ماه نشان مي دهي ؟
خلوت كوچه ها را چرا به باد مي دهي ؟
يك لحظه در اين تا كجاي رفتن بمان
شايد آن كاغذ مچاله كه در باد مي دود
حرفي براي تو دارد
سطري نشاني راهي
خيالت من از اين همه فريب
كه در كتابخانه هاي دنيا به حرف مي آيند
و در روزنامه هاي تا غروب مي ميرند
چيزي نفهميده ام ؟
خيالت من از پنجره هاي باز خانه ي سالمندان
كه رو به از صبح توپ بازي
تا باي باي تيله ها و گلسر هاي رنگي حسرت مي كشند
چيزي نفهميده ام ؟
هنوز راهي از چشم هاي خيسم
رو به خاك بازي در باغ و
پله هاي شكسته ي روز دبستان
مي رود
هنوز بغضي ساده
رو به دفتري از امضاي بزرگ و يك بيست
كه جهان را به دل خالي ام مي بخشيد
مي شكند
حالا در اين بي كجايي پرشتاب
با كه اينقدر بلند حرف مي زني ؟
تمام چشم هاي شهري شده نگاهت مي كنند
كسي نيست ، با خودم حرف مي زنم

از طرف دوست خوبم مریم



| *| نوشته شده در چهارشنبه 23 تیر1389 و ساعت 11:33 قبل از ظهر توسط رز تنها |

ترسم آن رو ز بیایی که نباشد جسدم

کوزه گر کوزه بسازد زخاک جسدم

لب آن کوزه بسازد زخاک لب من

بی خبر لب بگذاری به خاک لب من

*-*-*-*-*

من به جرم با وفایی اینچنین

تنها شدم چون ندارم هم دمی

با زیچه ی دلها شدم....

*-*-*-*-*

باهات میام نفس نفس

توی آسمون توی قفس

از اولش تا آخرش

دوستت دارم همین و بس



| *| نوشته شده در سه شنبه 22 تیر1389 و ساعت 1:6 بعد از ظهر توسط رز تنها |

ولی در پشت آن چشمان سنگی

 کسی را بینهایت دوست دارم

که در خشم نگاه آتشینش

 هنوزم من به دنبال بهارم



| *| نوشته شده در سه شنبه 22 تیر1389 و ساعت 12:57 بعد از ظهر توسط رز تنها |
دستمال کاغذی و اشک

دستمال کاغذی به اشک گفت:

قطره قطره‌ات طلاست

یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟

عاشقم !

با من ازدواج می‌کنی؟

اشک گفت:

ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!

تو چقدر ساده‌ای

خوش خیال کاغذی!

توی ازدواج ما

تو مچاله می‌شوی

چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی

پس برو و بی‌خیال باش

عاشقی کجاست!

تو فقط

دستمال باش!

دستمال کاغذی، دلش شکست

گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست

گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد

در تن سفید و نازکش دوید

خونِ درد

آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد

مثل تکه‌ای زباله شد

او ولی شبیه دیگران نشد

چرک و زشت مثل این و آن نشد

رفت اگرچه توی سطل آشغال

پاک بود و عاشق و زلال

او با تمام دستمال‌های کاغذی فرق داشت

چون که در میان قلب خود

دانه‌های اشک کاشت. ...


| *| نوشته شده در سه شنبه 22 تیر1389 و ساعت 10:43 قبل از ظهر توسط رز تنها |
محمد منتظرتم

 محمدم آسمان می بارد

اشک از ابر شمالی جاری است

لحظه هایم خالی است

منتظر در قدمش زیر درختان بزرگ

روزها می مانم

تا که اید نظرش بر من اشفته بیافتد بیند

که علف زیر دو پایم به سبزی پیداست

منتظر می مانم...

 

من منتظرت هستم

آن شب که دل تنگت

شوق تن من دارد

در میزند آهنگت




| *| نوشته شده در سه شنبه 22 تیر1389 و ساعت 10:24 قبل از ظهر توسط رز تنها |
تقدیم به محمدم

می دانی ای عاقل ،من دیوانه ام دیوانه،دیوانه ی تو و چشمای تو شدم !

 می دانم در سکوت مرگبار وجودت هیچ گاه حال دیوانگان را درک نمی کنی

اما شاید در پشت صحنه ی درون خلأ گونه ات،گوشه ای برای قضاوت کردن وجود داشته باشد.

لابد فکر می کنی نقش چشمانت لازمه ی پایداری کسی نیست؛

اما بگذار تا بگویم نقش چشمان سنگینت مثل موجی سرکش و پرغرور وشفاف،

کشتی پوسیده ی رویاهای مرا با یک چشم به هم زدن از هم شکافت و مرا با آرزوی رسیدن به تو در دریاهای وداع وتنهایی غرق کرد.

آری؛

نقش چشمان خمارت ساحل و دریای مرا بر هم دوخت؛

آرامش ساحل دریای مرا بر هم ریخت؛

طوفانی به پا کرد که هیچ قدرت و شوقی تاب مبارزه با آن را نداشت؛

نا خدای تنها و پر تجربه ی این جزیره را در خود فرو برد و این جزیره ی پا بر جا را با گوشه چشمی به عمق دریاها سپرد و این جزیره ی تنهای تنها را محکوم به جدایی کرد.آری؛

تا بود جزیره،می نگریست چشمانت را،

هر چند موج های پیاپی تن خسته و بی حوصله اش را آزار می داد ولی دل به نقش چشمان تو بسته بود و با سکوتی تحمل می کرد.

حالا اون جزیره ی تنها به عمق دریای جدایی رفته و چشم انتظار صعودی دوباره است و باز هم در اعماق اقیانوس و در انتهای تنهایی خویش دست از طلب چشمانت ندارد وهمه عمر در تلاش برای رسیدن به توست.

از ته قلبم دوستت دارم اميدوارم روزي بفهمي كه دير نشده باشه.



| *| نوشته شده در سه شنبه 22 تیر1389 و ساعت 10:18 قبل از ظهر توسط رز تنها |

گل مــی کنـــد به باغ نگـاهت جـوانیم
وقــتی بروی دامـــن خـــود می نشانیم
داغ جنون قـــطره ی اشــکم به چشم تو
هر چند از دو چـشم خودت می چکانیم
مـن عابـــر شــکســته دل خـلوت تو ام
تا بیـکران چشــم خـــودت مــی کشانیم
یک مشـت بغض یخ زده تفسیر می کند
انـــــدوه و درد غربــت بــی همــزبانیم
وقــتی پـرید رنگ تو از پشت قصه ها
تصــویر شد نهـــایت رنـــگــین کـمانیم
تو، آن گلی که می شــکفی در خیال من
پُر می شود زعطر خوشــت زنــدگانیم
در کـهــکشان چـشم تو گم می شود دلم
سرگـشتـــه در نــــهایــتی از بی نشانیم
زیــبـــاترین ردیف غـــزلهای من توئی
ای یـــــار ســــرو قـــامت ابـرو کمانیم
حـــالا بیـــا و غــربت ما را مرور کن
ای یــــادگــــــار وســعت سبـز جوانیم



| *| نوشته شده در سه شنبه 22 تیر1389 و ساعت 10:15 قبل از ظهر توسط رز تنها |
ای دیر بدست آمده ! بس زود برفتی

اي دير به دست آمده! بس زود برفتي

آتش زدي اندر من و چون دود برفتي

چون آرزوي تنگدلان دير رسيدي

چون دوستي سنگدلان زود برفتي

زآن پيش كه در باغ وصال تو دل من

ازداغ فراق تو بياسود برفتي

آهنگ به جان من دل سوخته كردي

چون در دل من عشق تو افزود برفتي



| *| نوشته شده در دوشنبه 6 اردیبهشت1389 و ساعت 11:40 قبل از ظهر توسط رز تنها |
ندای آغاز

ندای آغاز



كفش‌هايم كو،
كفش‌هايم كو،
چه كسي بود صدا زد: سهراب؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.
مادرم در خواب است.
و منوچهر و پروانه، و شايد همه مردم شهر.
شب خرداد به آرامي يك مرثيه از روي سر ثانيه‌ها مي‌گذرد
و نسيمي خنك از حاشيه سبز پتو خواب مرا مي‌روبد.
بوي هجرت مي‌آيد:
بالش من پر آواز پر چلچله‌هاست.

صبح خواهد شد
و به اين كاسه آب
آسمان هجرت خواهد كرد.

بايد امشب بروم.
من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم
حرفي از جنس زمان نشنيدم.
هيچ چشمي، عاشقانه به زمين خيره نبود.
كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد.
هيچ كسي زاغچه‌يي را سر يك مزرعه جدي نگرفت.
من به اندازه يك ابر دلم مي‌گيرد
وقتي از پنجره مي‌بينم حوري
- دختر بالغ همسايه -
پاي كمياب‌‌ترين نارون روي زمين
فقه مي‌خواند.

چيزهايي هم هست، لحظه‌هايي پر اوج
(مثلا" شاعره‌يي را ديدم
آن‌چنان محو تماشاي فضا بود كه در چشمانش
آسمان تخم گذاشت.
و شبي از شب‌ها
مردي از من پرسيد
تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟)

بايد امشب بروم.

بايد امشب چمداني را
كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم
و به سمتي بروم
كه درختان حماسي پيداست،
رو به آن وسعت بي‌واژه كه همواره مرا مي‌خواند.
يك نفر باز صدا زد: سهراب
كفش‌هايم كو؟
.

.

.

.

كفش‌هايم كو؟



| *| نوشته شده در دوشنبه 6 اردیبهشت1389 و ساعت 11:35 قبل از ظهر توسط رز تنها |
كبوتر قشنگ پر غرورم ؛ پرنده سپيد راه دورم

كبوتر قشنگ پر غرورم ؛ پرنده سپيد راه دورم

تو وقتي نيستي انگاري نفس نيست

واسه رها شدن حتي قفس نيست

تو رفتي و ديگه يادم نكردي

تو حتي گوش به فريادم نكردي

تو ميگفتي برامون مرده پرواز

كبوتر با كبوتر باز با باز

چه روزي داشتيم و چه روزگاري

چه پاييز و زمستون و بهاري

بهار عشق تو عاشق ترم كرد

تو رفتي و خزونت پرپرم كرد

من هرچي كردم از يادم بري تو

نشد ؛ دوريت منو عاشق ترم كرد

پرنده عشقت از يادم نميره ؛
 
شبا بيدارمو خوابم نميره


| *| نوشته شده در دوشنبه 6 اردیبهشت1389 و ساعت 11:26 قبل از ظهر توسط رز تنها |
تشنه ي طوفان

تشنه ی طوفان

دیگر به روزگار نمیبینم
ان عشق ها که تاب و توان سوزد
در سینه ها ز عشق نمیجوشد
ان شعله ها که خرمن جان سوزد

ان رنج ها که درد بر انگیزد
وان درد ها که روح گدازد نیست
ان شوق و اضطراب که شاعر را
چنگی به تار جان بنوازد نیست

در سینه دل چو برگ خزان دیده
بی عشق مانده سر به گریبان است
از بوسه ی نسیم نمیلرزد
این برگ خشک تشنه ی طوفان است!

طوفان عشق نیست که دلهارا
در تنگنای سینه بلرزاند
تا بر شراره های روان سوزش
شاعر سرشک شوق بیفشاند .

عشقی نه تا به سرفکند شوری
رنجی نه تا به دل شکند خاری
داغی نه تا به دفتر دانایی
اتش زنم ز گرمی گفتاری!

من شمع دلفروز سخن بودم
اکنون زبان بریده و خاموشم
ترسم که شعر نیز کند اخر
مانند روزگار فراموشم!



| *| نوشته شده در چهارشنبه 19 اسفند1388 و ساعت 6:47 بعد از ظهر توسط رز تنها |
فرداي ما

تویی تویی به خدا این که از دریچه ی ماه
نگاه میکند از مهر و با منش سخن است
تویی که روی تو مانند نوگلی شاداب
میان چشمه ی مهتاب بوسه گاه من است

تویی تویی به خدا این تویی که در دل شب
مرا به بال محبت به ماه میخوانی
تویی تویی که مرا سوی عالم ملکوت
گهی به نام و گهی با نگاه میخوانی

تویی تویی به خدا این دگر خیال تو نیست
خیال نیست به این روشنی و زیبایی
تویی که امده ای تا کنار بستر من
برای اینکه نمیرم ز درد تنهایی

تویی تویی به خدا این حرارت لب توست
به روی گونه ی سوزان و دیده ی تر من
گهی به سینه ی پر اضطراب من سر تو
گهی به سینه ی پر التهاب تو سر من!

تویی تویی به خدا دلنشین چو رویایی
تویی تویی به خدا دلربا چو مهتابی
تویی تویی که ز امواج چشمه ی مهتاب
به اتش دلم از لطف میزنی ابی

تویی تویی به خدا عشق و ارزوی منی
به سینه تا نفسی هست بیقرار توام!
تویی تویی به خدا جان و عمر و هستی من
بیا که جان به لب اینجا در انتظار توام

منم منم به خدا این منم که در همه حال
چو طفل گمشده مادر به جست و جوی توام
منم که سوخته بال و پرم در اتش عشق
«در ان نفس که بمیرم در ارزوی توام»

منم منم به خدا این که در لباس نسیم
برای بردن تو باز میکند اغوش
من ان ستاره ی صبحم که دیدگان تو را
به خواب تا نسپارم نمی شوم خاموش

منم منم به خدا این منم که شب همه شب
به بام قصر تو پا مینهم به بیم و امید
اگر ز شوق بمیرد دلم چه جای غم است
در این میانه فقط روی دوست باید دید

منم منم به خدا سایه ی تو نیست منم
نگاه کن منم ای گل که با تو همراهم!
منم که گرد تو پر میزنم چو مرغ خیال
ز درد عشق تو تا ماه میرود اهم

منم منم به خدا این منم که سینه ی کوه
به تنگ امده از اشک و اه زاری من
ز کوه هر چه بپرسی جواب می گوید
گواه ناله ی شبهای بیقراری من

من و توایم که در اشتیاق میسوزیم
من و توایم که در انتظار فرداییم
اگر سپیده ی فردا دمد دگر ان روز
من و تو نیست میان منو تو این: ماییم!



| *| نوشته شده در چهارشنبه 19 اسفند1388 و ساعت 4:1 بعد از ظهر توسط رز تنها |
سفر

 

عاشقی می خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان می بست. هی هفته ها را تا می کرد و توی چمدان می گذاشت. هی ماه ها را مرتب می کرد و روی هم می چید و هی سال ها را جمع می کرد و به چمدانش اضافه می کرد.



او هر روز توی جیب های چمدانش شنبه و یکشنبه می ریخت و چه قرن هایی را که ته ته چمدانش جا داده بود. و سال ها بود که خدا تماشایش می کرد و لبخند می زد و


چیزی نمی گفت. اما سرانجام روزی خدا به او گفت: عزیز عاشق، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود؟ چمدانت زیادی سنگین است. با این همه سال


و قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بکنی؟



عاشق گفت: خدایا! عشق، سفری دور و دراز است. من به همه ی این ماه ها و هفته ها احتیاج دارم. به همه ی این سال ها و قرن ها. زیرا هر قدر که عاشقی کنم، باز هم کم است.



خدا گفت: اما عاشقی، سبکی است. عاشقی، سفر ثانیه است، نه درنگ قرن ها و سال ها. بلند شو و برو و هیچ چیز با خودت نبر، جز همین ثانیه که من به تو می دهم.



عاشق گفت: چیزی با خود نمی برم، باشد. نه قرنی و نه سالی و نه ماه و هفته ای را. اما خدایا! هر عاشقی به کسی محتاج است. به کسی که همراهی اش کند. به کسی


که پا به پایش بیاید. به کسی که اسمش معشوق است.



خدا گفت: نه؛ نه کسی و نه چیزی. هیچ چیز توشه ی توست و هیچ کس معشوق تو، در سفری که که نامش عشق است
و آن گاه خدا چمدان سنگین عاشق را از او گرفت و راهی اش کرد.



عاشق راه افتاد و سبک بود و هیچ چیز نداشت؛ جز چند ثانیه که خدا به او داده بود.



عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس را نداشت؛ جز خدا که همیشه با او بود.

 



| *| نوشته شده در شنبه 1 اسفند1388 و ساعت 3:40 بعد از ظهر توسط رز تنها |
يه سلام پر دل تنگي

سلام

يه سلام كه به گرمي خورشيد و به داغي عشق نيست

يه سلام به سردي دلم كه دلتنگ است

يه سلام كه  پر گريه و درد

يه سلام پر غم....

نميخوام اول شو با اين جمله شروع كنم كه ميگه نميدونم از كجا بايد شروع كنم!

ميخوام اولشو با اين جمله شروع كنم كه: ميدونم از كجا شروع كنم ولي نميتونم....

ميخوام درمورد احساس بنويسم آره موضوعش تكراريه ولي من دوست دارم در موردش بنويسم

دوست دارم قلم بذارم روي كاغذو حسمو بنويسم بدون نگراني بدون اينكه بترسم ازاين كه يكي بخونه و فكر بد كنه

بذار بنويسم ،مينويسم هركه خوند هركه فكر كرد آزادس !!

من حرف دل ميگويم

بازبان قلم ميگويم

اگر بداني زبان قلم چه زيباست مينگارم با يه مداد ساده و يه تيكه كاغذ...خيلي ساده ميگم

دلم گرفته دلم ميخواد لحظه هام ثبت بشه دلم ميخواد حالو هوام موندگار بشه تا هر وقت دلم خواست بيامو

يه نگاهي به گذشته كنم

دلم از همه چي گرفته دلم يه هم صحبت ميخواد آخه خيلي وقته تنهام خيلي وقته كسي به يادم نيست....

گفتنش ساده نيست....

اشكهام ديگه مرحم نميشه باسه اين دل سوخته نميدونم كجا دل كيو شكستم كه حالا بايد بسوزم

من دل نشكستم من به خاطرش شكستم.....

چقدر قشنگ گفته شاعر:

اوني كه يه وقتي تنهـــا كســـم بــــــود

تنهــــا پنــــاه دل بيكســــم بــــود

تنهــام گذاشتو رفت از كنارم

ازدرددوريش من بيقرارم..

خيال ميكردم پيشم ميمونه

ترانه عشق باسم  ميخونـــــه

خيال ميكردم يه هم زبونـــــــــه

نميــدونسـتــم نامهـــربـــــونـــــــــه!!!

با اين كه رفته اما هنوزم

ازداغ عشقش دارم ميســــوزم

فكرو خيالش همـش باهامـــــــه

هر جا كه ميـرم جـلـو چشامـــــه

دلم ميخواد تـا دووم بيـــــــــــــــارم

رو درد دوريش مرحم بــــذارم

اما نميشه  راهـــي نــــدارم

نميتونم من طاقت بيارم

اونـي كه يه وقتـــي تنهــــا كســـم بـــــود...

تنهــــا پنــــاه دل بيكســــم بــــود

تنهــام گذاشتو رفت از كنارم

ازدرددوريش من بيقرارم...

.

.

.

سه نقطه

سه نقطه پر درد ،پر غم ،پر از تنهايي

توي سه نقطه هاي من فرياد دل شكسته ام به گوش ميرسد خوب گوش بده

خوب دل بده !آواي غم دلم را گوش بده با تو اي يار قديمي

گوش بده اين آوارا....

 



| *| نوشته شده در جمعه 30 بهمن1388 و ساعت 11:47 قبل از ظهر توسط رز تنها |
مدادم را به دست دل بدادم

مدادم را به دست دل بدادم

به دل گفتم  بكش ازعشقو مستي

بديدم خط بزد بر فرش هستي

به دل گفتم بكش ازمهردوستي

نوشت برخط كاغذ كه پرستي؟

به دل گفتم بكش قلبم چجور است

به  يك باره سياه كرد كاغذ

به دل گفتم كه احساسم چجور است؟

نوشت برخط كاغذ نامهربان است

به دل گفتم  پناهي ندارم

بگفتم  خسته ام ازعالم دوست

بناليدم كه من مهري ندارم

بگفتم كه دگر عشقي ندارم

به رنجش بگفتم نامهرباني

كه من دگر طرفداري ندارم

به بي مهري بگفتم كه اي دل

دگر يار وفاداري ندارم

به دل گفتم كه من غم پرستم

 دگر با قلب شكسته كه  پرستم

به فرياد دلم بيدار گشتم

كه ميگفت خدايم را بپرستم......

از آن پس گه بگه به دلم مداد ميدم

كه گويد كه من كه را پرستم!!!



| *| نوشته شده در جمعه 30 بهمن1388 و ساعت 11:38 قبل از ظهر توسط رز تنها |
يك عشق تنها

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشید روی دکمه های پیانو .
صدای موسیقی فضای کوچیک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسیقی , موسیقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه یه آدم عاشق , یه دیوونه , همه وجودش توی نت های موسیقی خلاصه می شد .
هیچ کس اونو نمی دید .
همه , همه آدمایی که می اومدن و می رفتن
همه آدمایی که جفت جفت دور میز میشستن و با هم راز و نیاز می کردن فقط براشون شنیدن یه موسیقی مهم بود .
از سکوت خوششون نمیومد .
اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسیقی براش مثه یه دریا بود .
بدون انتها , وسیع و آروم .
یه لحظه چشاشو باز کرد و در اولین لحظه نگاهش با نگاه یه دختر تلاقی کرد .
یه دختر با یه مانتوی سفید که درست روبروش کنار میز نشسته بود .
تنها نبود ... با یه پسر با موهای بلند و قد کشیده .
چشمای دختر عجیب تکونش داد ... یه لحظه نت موسیقی از دستش پرید و یادش رفت چی داره می زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزدید و کشید روی دکمه های پیانو .
احساس کرد همه چیش به هم ریخته .
دختر داشت می خندید و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .
سعی کرد به خودش مسلط باشه .
یه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمی تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .
سعی کرد قشنگ ترین اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون .
دختر غرق صحبت بود و مدام می خندید .
و اون داشت قشنگ ترین آهنگی رو که یاد داشت برای اون می زد .
یه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود .
یه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .
ولی اثری از دختر نبود .
نشست , غمگین ترین آهنگی رو که یاد داشت کشید روی دکمه های پیانو .
چشماشو بست و سعی کرد همه چیزو فراموش کنه .
....
شب بعد همون ساعت
وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو دید .
با همون مانتوی سفید
با همون پسر .
هردوشون نشستن پشت همون میز و مثل شب قبل با هم گفتن و خندیدن .
و اون برای دختر قشنگ ترین آهنگشو ,
مثل شب قبل با تموم وجود زد .
احساس می کرد چقدر موسیقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه .
چقدر آرامش بخشه .
اون هیچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشیده شو روی پیانو بکشه .
دیگه نمی تونست چشماشو ببنده .
به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسیقی پر می کرد .
شب های متوالی همین طور گذشت .
هر روز سعی می کرد یه ملودی تازه یاد بگیره و شب اونو برای اون بزنه .
ولی دختر هیچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .
ولی این براش مهم نبود .
از شادی دختر لذت می برد .
و بدترین شباش شبای نیومدن اون بود .
اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگیزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت .
سه شب بود که اون نیومده بود .
سه شب تلخ و سرد .
و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .
دوباره نت های موسیقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشید و صدای موسیقی با قطره های اشکش مخلوط می شد .
اونشب دختر غمگین بود .
پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ریخت .
سعی کرد یه موسیقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .
دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه .
ولی تموم این نیازشو توی موسیقی که می زد خلاصه می کرد .
نمی تونست گریه دختر رو ببینه .
چشماشو بست و غمگین ترین آهنگشو
به خاطر اشک های دختر نواخت .
...
همه چیشو از دست داده بود .
زندگیش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود .
یه جور بغض بسته سخت
یه نوع احساسی که نمی شناخت
یه حس زیر پوستی داغ
تنشو می سوزوند .
قرار نبود که عاشق بشه ...
عاشق کسی که نمی شناخت .
ولی شده بود ... بدجورم شده بود .
احساس گناه می کرد .
ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط برای اون می زد .
...
یک ماه ازش بی خبر بود .
یک ماه که براش یک سال گذشت .
هیچ چی بدون اون براش معنی نداشت .
چشماش روی همون میز و صندلی همیشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت .
و صدای موسیقی بدون اون براش عذاب آور بود .
ضعیف شده بود ... با پوست صورت کشیده و چشمای گود افتاده ...
آرزوش فقط یه بار دیگه
دیدن اون دختر بود .
یه بار نه ... برای همیشه .
اون شب ... بعد از یه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پیانو جون می داد دختر
با همون پسراز در اومد تو .
نتونست ازجاش بلند نشه .
بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .
بغضش داشت می شکست و تموم سعیشو می کرد که خودشو نگه داره .
دلش می خواست داد بزنه ... تو کجایی آخه .
دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ریخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون
و برای خود اون بزنه .
و شروع کرد .
دختر و پسرهمون جای همیشگی نشستن .
و دختر مثل همیشه حتی یه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد .
نگاهش از روی صورت دختر لغزید روی انگشتای اون و درخشش یک حلقه زرد چشمشو زد .
یه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سینه اش لغزید پایین .
چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زیر نگاه سنگین آدمای دور و برش حس کرد .
سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .
سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .
- ببخشید اگه میشه یه آهنگ شاد بزنید ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟
صداش در نمی اومد .
آب دهنشو قورت داد و تموم انرژیشو مصرف کرد تا بگه :
- حتما ..
یه نفس عمیق کشید و شاد ترین آهنگی رو که یاد داشت با تموم وجودش
فقط برای اون
مثل همیشه
فقط برای اون زد
اما هیچکس اونشب از لا به لای اون موسیقی شاد
نتونست اشک های گرم اونو که از زیر پلک هاش دونه دونه می چکید ببینه
پلک هایی که با خودش عهد بست برای همیشه بسته نگهشون داره
دختر می خندید
پسر می خندید
و یک نفر که هیچکس اونو نمی دید
آروم و بی صدا
پشت نت های شاد موسیقی
بغض شکسته شو توی سینه رها می کرد .



| *| نوشته شده در سه شنبه 27 بهمن1388 و ساعت 4:1 بعد از ظهر توسط رز تنها |
دلمو تنها نذار...

چه جوري بهت بگم ؟

چه جوري بيان كنم ؟

دلتو داره دلمو تنها ميزاره

دلتو داره ميره دنبال درمون خودش

 بي وفايي ميكنه چشمامو گريون ميزاره

دل من مرهم ميخواد اما مرهمش داره ميره

دل تو ميخواد بگه دوستم نداره ميدونم

اينو تو خوب ميدوني كه دوست دارم خيلي زياد

دل من غمي داره كه دوست نداري ميدونم

تو داري تنهام ميزاري،بهم نميگي ميدونم

نمخواي بهم بگي ميري و تنهام ميزاري

دل من خوب ميدونه ميري و ديگه نمياي

تو داري ميري و من نگاهت ميكنم

تو ديگه نگام نكن بزار تا نبيني چشمام

چشمامو ميبندمو ميگم كه زودي مياي

ولي خوب ميدونم كه تو ديگه نمياي

بزار تا برات بخونم كه چقدرتنها ميشم

بزار تا برات بگم مرهم زخم من كيه

نميدونم دلت گرفت وقتي كه اشكامو ديدي

يا اين كه، اين غمو هرگز نديدي

به خدا دلمو تنها نزار

ديگه من نميتونم دنبالت دلت بيام

دلمو تنها نذار اين دل بي كس منو

ميدوني دوست دارم

چرا تنها ميزاري؟؟؟؟؟

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

اين شعرو29/5/1388گفتم يعني شب 30/5/1388اين يه خاطره فراموش نشدنيه اون موقع اين شعرو گفتم كه ديگه يادم نره ........چي شدو چي بود........چراي آخرشو تو دفتر شعرم بزرگ نوشتم..............!!!

 

 

 



| *| نوشته شده در سه شنبه 27 بهمن1388 و ساعت 3:57 بعد از ظهر توسط رز تنها |
وقتي......

تقديم به تمام عاشقان........

وقتي .......

وقتي دلتنگ شدي به ياد بيارکسي روکه خيلي دوست داره.

.وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي.

وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه.

وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته.

 وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه.

 وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که دستاي ظريفش لاي انگشتات گم ميشد.

 وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيار کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند.

وقتي خواستي گريه كني به ياد بيار كسي رو كه  تنها  به لبخند  تو زندس.

 وقتي تنها شدي بياد بيار كسي رو كه تنها ست وتو تنها همدمش هستي.

وقتي خسته شدي بياد بياركسي رو كه بردستان خسته ات بوسه ميزد.

وقتي عاشق شدي بياد بيار كسي رو كه عاشقته....

وقتي به من احتياج داشتي كافيه كه با نداي قلبت منو صدا كني اون وقت مطمئن باش كه من در اون لحظه تموم حرفاتو ميشنوم حتي اگر كيلومترها بينمون فاصله باشه......

عزيزم نميدونم آيا تا به حالا توي آسمون ايستاده اي و دنبال من گشته اي ؟

نميدونم وقتي به من احتياج داشتي منو توي قلبت صدا كردي؟

ولي اينو ميخوام بدوني كه من هروقت دلم ميگره به تو فكر ميكنم اون موقعس كه تو هركجا كه باشي مياي پيشم حتي اگه آب دستت باشه........

♥ ♥ ♥ ♥ نام تو ،لهجه و پسوند تورا ميبوسم ،

                     دست زيباي هنرمند تورا ميبوسم ،

                                  گرتماس لب من با لب تو شرعي نيست از همين فاصله ي دور تورا ميبوسم  ♥ ♥ ♥ ♥



| *| نوشته شده در چهارشنبه 23 دی1388 و ساعت 3:24 بعد از ظهر توسط رز تنها |
فراموش كار شده ام

این روزها فراموشکار شده ام!
فراموش می کنم نت های ترانه را پشت کدام برگ سکوت نوشته ام!
فراموش می کنم هر شب
برای دلواپسی های این دل دربدر دعا بخوانم!
فراموش می کنم
برای پرندگان غریب دانه بریزم!

فراموشکار شده ام!
یادم رفته فانوس نگاهت را به کدام ستاره آویختی...
یادم رفته
رنگین کمان پس از باران از شرق می رسد یا غرب!
یادم رفته
آخرین بار
گریه به کجای شب رسیده بود که از راه رسیدی!

هنوز صدای آوازهایت
از نهایت آرزوهای خاکسترشده ام به گوش می رسد!
من
می توانم هنوز عطر آخرین مریمی را که به یادت پرپر کرده ام
از لابه لای یخبندان دستانم
استشمام کنم!
و یا در سکوت
آخرین شب شرجی حوالی مرداد
که پاورچین از کنار خاطراتم می گذشتی
غوطه ور شوم !

اما
فراموش کرده ام صدای آوازهایت را
درکدام پسکوچه ی تاریک تنهایی و توهم
گم کرده ام!
که قرار واپسین دیدار
زیر کدام بید مجنون آخر مرداد بود؟!

یادم می رود
برای خاموشی خاطره ها شعله ی یادت را
روشن کنم!
این روزها همه چیز تو هستی!
یادم می رود که هستم!



| *| نوشته شده در چهارشنبه 23 دی1388 و ساعت 2:6 بعد از ظهر توسط رز تنها |
فقط دلتنگي

من اینجا هستم
کنار این آسمان ابری
و شهریور که خواب آلود و خسته چرت می زند
وثانیه هایی که هی نبودن تو را به گوشم تکرار می کنند!
و این بغض هزار ساله ی هنوز کال!

از همیشه تا هنوز تو را می سرایم
دوباره سر خط
تو
آغاز می شوی....
نوشته هایم سرشار تکرار نام توست!

بس نیست؟
اینهمه واژه بی زبان را به خاطر سرودنت کنار هم می چینم
بعد
مثل رهبر ارکستر هی پس و پیششان می کنم ....
تا سمفونی نام تو خلق شود...!

پاییز نزدیک می شود!
صدای پایش را می شنوی؟
همیشه پاییز مرا اینجا ماندگار می کند!
قول می دهم
به احترام معصومیت باران
این ابرهای تیره را تحمل کنم...........!

دوباره بعد اینهمه دلتنگی نوشتن نام تو
باران گرفت....
چرت شهریور پاره شد
بغض من ترکید

                              از داداشي رسا



| *| نوشته شده در چهارشنبه 23 دی1388 و ساعت 1:44 بعد از ظهر توسط رز تنها |

اي بي وفا خدا را با ما سخن مگو هيچ
وز بخشش و مدارا با ما سخن مگو هيچ
اين تشنه لب نديدت مشكي و الطفاتي
از زمزم گوارا با ما سخن مگو هيچ
كردم گناه و جهلي، دلدامت به سهلي
گويد مرا اهورا با ما سخن مگو هيچ
اول دلم ربودي آخر زدي عمودي
زان پاكي عذارا با ما سخن مگو هيچ
در دشت غم فزاني غم را بجاي ياري
از نقد لفظ «يارا» با ما سخن مگو هيچ
سوز و گداز صحرا، ياري رسان غم ها
چون خارو سنگ خارا با ما سخن مگو هيچ
منعم تو نعمت غم شكرش بسي گزارا
تا ني شدي خمارا با ما سخن مگو هيچ
                                                                       اين شعر مال مجيد منعمي


| *| نوشته شده در چهارشنبه 23 دی1388 و ساعت 1:40 بعد از ظهر توسط رز تنها |
جملات قشنگ قشنگ!!!!

♥جملات قشنگ قشنگ ♥

♥سقف آرزوهایت را تا جائی بالا ببر كه بتوانی چراغی به آن نصب كنی!
♥شخصي مي گفت من شانزده سال دارم بزرگي به او خرده گرفت که نبايد بگويي شانزده سال دارم بايد بگويي شانزده سال را ديگر ندارم!
♥تنها شيطان هايي كه در جهان وجود دارند، آنهايي هستند كه در قلبمان به جست و خيز مشغولند! فقط در آنجاست كه بايد جنگيد
♥گوش کردن را یاد بگیر فرصتها گاهي با صدای بسیار اهسته در می زنند
♥هر گاه دیدی که مردم به کلام خود فخر می کنند,تو به سکوت خود فخر کن."
♥زندگی كوتاهتر از آن است كه به خصومت بگذرد و قلب ها گرامی تر از آنند كه بشكنند

♥ ♥ آنچه از روزگار به دست می آید با خنده نمی ماند و آنچه از دست برود با گریه جبران نمی شود فردا خورشید طلوع خواهد كرد حتی اگر ما نباشیم!!
♥آنان که زندگی را بستری از گل های سرخ می دانند همیشه از خارهای آن شکایت دارند

♥تولد و مرگ اجتناب ناپذيرند ، فاصله اين دو را زندگي كنيم  .
 ♥اگر سخن چون نقره است، خاموشی چون زر پربهاست.
♥در پشت هیچ در بسته ای ننشینید تا روزی باز شود.راه کار دیگری جستجو کنید و اگر نیافتید همان در را بشکنید .
♥گاهي بي رنگي از هر رنگي زيباتر و مفيدتر است.
 ♥گریه چرا ؟ فتح را آرزو کنید

♥ ♥ ♥ ♥آنگاه كه ضربه هاي تيشه ي زندگي را بر ريشه ي آرزوهايت حس ميكني،به خاطربياور كه زيبايي شهاب ها از شكستن قلب ستارگان است (استاد جعفري)  ♥ ♥ ♥ ♥

Ŭ ░▒▓  Ĭ ĻÕVĚ  ▓▒░

 



| *| نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388 و ساعت 11:59 قبل از ظهر توسط رز تنها |
***داستان يك ع.ش.ق***

تقديم به تموم دل شكسته ها

**تو رفتي...**

*به روي گونه تابيدي و رفتي مرا با عشق سنجيدي و رفتي

 تمام هستي ام نيلوفري بود تو هستي مرا چيدي و رفتي*

 

*كنار انتظارت تا سحر گاه شبي همپاي پيچك ها نشستم

 تو از راه آمدي با ناز و آن وقت تمنای مرا دیدی و رفتی*

 

*شبي از عشق تو با پونه گفتم دل او هم براي قصه ام سوخت

غم انگيزست توشيداييم را به چشم خويش فهميدي و رفتي*

 

*چه بايد كرد اين هم سرنوشتيست ولي دل رابه چشمت هديه كردم

 سر راهت كه مي رفتي تو آن رابه يك پروانه بخشيدي و رفتي*

 

*صدايت كردم از ژرفاي يك ياس به لحن آب نمناك باران

 نمي دانم شنيدي برنگشتي و يا اين بار نشنيدي و رفتي*

 

*عجب درياي غمناكي ست اين عشق ببين با سرنوشت من چه ها كرد

 تو هم اين رنجش خاكستري را ميان ياد پيچيدي و رفتي*

 

*تمام غصه هايم مثل باران فضاي خاطرم را شستشو داد

 و تو به احترام اين تلاطم فقط يك لحظه باريدي و رفتي*

 

*تو را به جان گل سوگند دادم فقط يك شب نيازم را ببيني

 ولي در پاسخ اين خواهش من تو مثل غنچه خنديدی و رفتي*

 

*تمام بغض هايم مثل يك رنج شكست و قصه ام در كوچه پيچيد

ولي تو از صداي اين شكستن به جاي غصه ترسيدي و رفتي*

 

*كنار من نشتي تا سپيده ولي چشمان تو جاي دگر بود

و من مي دانم آن شب تا سحرگاه نگارت را پرستيدي و رفتي*

 

*شبي گفتي نداري دوست من را  نمي داني كه من آن شب چه كردم

خوشا بر حال آن چشمي كه آن رابه زيبايي پسنديدي و رفتي*

 

*هواي آسمان ديده ابريست پر از تنهايي نمناك هجرت

تو تا بيراهه هاي بي قراري دل من را كشانيدي و رفتي*

 

***پريشان كردي و شيدا نمودي تمام جاده هاي شعر منرا    رها كردي شكستي خرد گشتم تو پايان مرا ديدي و رفتي...!!!***



| *| نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388 و ساعت 1:44 بعد از ظهر توسط رز تنها |
باید عاشق بود یا دوست داشت

بين كسي كه عاشق شده است وكسي كه تنها شخصي رادوست دارد تفاوتهايي وجوددارد نكات زيركمك مي كندتااين تفاوتهارادرك كنيم:

1.هنگام ديدن كسي كه عاشق اوهستيدتپش قلب شما زيادشده وهيجان زده خواهيد شداماهنگاميكه كسي كه رادوست داريدمي بينيداحساس سرور وخوشحالي مي كنيد
3.هنگامي كه عاشق هستيدزمستان درنظرشمابهاراست وليكن هنگامي كه كسي رادوست داريدزمستان فصلي زيباست
4.وقتي به كسي كه عاشقش هستيدنگاه مي كنيدخجالت مي كشيدوليكن هنگامي كه به كسي كه دوستش داريدنگاه مي كنيدلبخندخواهيدزد
5.هنگاميكه دركنارمعشوقه خود هستيد نمي توانيد آنچه را كه در ذهن خود داريد بيان كنيد ولي در مورد كسي كه دوستش داريد شما توانايي آنرا خواهيد داشت
6.در مواجه شدن با كسي كه عاشقش هستيد خجالت مي كشد و حتي دست و پاي خود را گم مي كنيد اما در مورد كسي كه دوستش داريد راحت تر بوده و توانايي ابراز وجود خواهيد داشت
7.شما نمي توانيد به چشمان كسي كه عاشقش هستيد مستقيم و طولاني نگاه كنيد اما مي توانيد در حالي كه خنده اي بر لب داريد مدتها به چشمان كسي كه دوستش داريد نگاه كنيد
8.وقتي معشوقه شما گريه مي كند شما نيز گريه خواهيد كرد اما در مورد كسي كه دوستش داريد سعي بر آرام كردن او خواهيد داشت
9.احساس عاشق بودن و درك آن از طريق ديدن است اما دوست داشتن از طريق شنوايي و صحبت كردن است
10. شما مي توانيد يك رابطه دوستي را پايان دهيد اما هرگز نمي توانيد چشمان خود را بر احساس عاشق بودن ببنديد چرا كه حتي اگر اين كار را بكنيد عشق همچون قطره اي در قلب شما و براي هميشه خواهد ماند
راستي شما دوست عزيزنظرتون چيه؟بايد دوست داشت ياعاشق بود؟

خوشبخت کسی است که راه قدر دانی از خدمت دیگران را بلد باشد پس با سپاس این کار را انجام بدین

 



| *| نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور1388 و ساعت 3:59 بعد از ظهر توسط رز تنها |

dad az jodaee


| *| نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388 و ساعت 11:10 قبل از ظهر توسط رز تنها |
وقتي كه عاشقي....

دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه ! اين درد مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم در چشمهاي يکد يگــرنگــــاه کنيم...!!!!!

زمانی عاشقی ومیتونی ادعا کنی عشقت واقعیه که رهاش کنی...در قفس رو باز کنی و بزاری پرنده ی قشنگت پرواز کنه...آزاد،آزاد...بزار اونقدر بره که تو انتهای آسمون ببینسش...مطمئن باش اگه دلش عاشق باشه وبرگشتنی باشه، برمیگرده ...اما اگه بر نگشت...بسپرش دست خدا...بذار اونقدر پرواز کنه تا به اون جایی که میخواد برسه. به همون جایی که دل کوچیکش شاد باشه واحساس سعادت کنه و تو رو تو رویات خوشحال کنه!!!!!! مثل كاري كه من كردم خواست بره آزادش گذاشتم رفت و ديگه بر نگشت سپردمش به خدا.....

بچه  بودم فقط بلد بودم تا 10 بشمرم نهايت هر چيزي همين 10 تا بود از بابا بستني که مي خوا ستم 10 تا مي خواستم مامانو 10 تا دوست داشتم خلا صه ته دنيا همين 10 تا بود و اين 10 تا خيلي قشنگ بود حالا نمي دونم که دنيا چقدره؟ نهايت دوست داشتن چندتاست؟ ده تا بستني هم کفافمو نمي ده خيلي هم طمع کار شده ام اماميخوام بگم دوستش دارم مي دونيد چقدر؟ به اندازه همون ده تاي بچگي!



| *| نوشته شده در شنبه 7 شهریور1388 و ساعت 2:30 بعد از ظهر توسط رز تنها |
غمگينيه جملات........

دريا باش كه اگر كسي سنگي به سويت پرتاب كرد سنگ غرق شود نه آنكه تو متلاطم شوي

-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

باز هم غم عشق و ناله جدايي در من فغان كردنمي دانم آيا آب عشقي پيدا خواهد شدكه اين آتش را در من خاموش كندگر اين آب پيدا نشد اين آتش در من چه خواهد كردمرا خواهد سوزاندولي من از خدا مي خواهم که اين آتش آتش عشق تو باشدخدايا! ما اگر بد کنيم،تو را بنده هاي خوب بسيار است، تو اگر مدارا نکني ما را خداي ديگر کجاست ؟

*      تو آسمون عاشقی ستاره پیدانكنی / مد یون اشكای منی اگه فراموشم كنی...

*      بس که در تدبیر فردا مانده ایم/با همیم اما چه تنها مانده ایم/در کلاس جمع و تفریق زمان/عاشقیم اما تنها مانده ایم

*      اندکي آهسته تر زير اين باران بمان ، ابر را بوسيده ام تا بوسه بارانت کند

*      سوداي دلم قسمت هر بي سر و پا نيست / خوش باش که يک لحظه دلم از تو جدا نيست

براي خواندن ادامه جملات به ادامه مطلب يه سر بزن دوست عزيز



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در شنبه 7 شهریور1388 و ساعت 2:20 بعد از ظهر توسط رز تنها |


vayazjodaee

رز تنها

vayazjodaee

http://vayazjodaee.blogfa.com

♥♥♥ســـــايــــه ي عــشـــق♥♥♥

♥♥♥ســـــايــــه ي عــشـــق♥♥♥

♥♥♥ســـــايــــه ي عــشـــق♥♥♥

سلامي به گرمي دل هاي عاشق
تو بيا با من باش
تا بگوي غم دل تانهيم مرحمي بر زخم دلم
تو بيا درك بكن احساسم
تو بيا كم بكن فاصله را
تو بيا روح مرا مرحم باش
تو چه هستي اي يار
تو چه هستي اي عشق
فرشته اي از آسمان يا كه شايد پري باشي از زمين
تو به زيبايي بال پرستو
تو بيا همدم باش
تو بيا فانوس شب تنهايي
تو بيا هم صحبت لحظه هاي سكوتم باش
تو براي من باش
تو برايم بمان تو برايم بخوان......

.
.
.
.
.
.
.
.
.اين شعر از خودم بود دلي كه شكست است و قلبي كه تنهاست

♥♥♥ســـــايــــه ي عــشـــق♥♥♥

قالب بلاگفا

قالب پرشين بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog

coole-bare-ahd.jar